دیودل

لغت نامه دهخدا

دیودل. [ وْ دِ ] ( ص مرکب ) مردم شجاع و دلیر و دلاور. ( برهان ) ( ناظم الاطباء ). دیوجان. ( ازآنندراج ). سخت دلاور. ( شرفنامه منیری ):
دیودلان سرکشش حامل عرش سلطنت
مرغ پران ترکشش پیک سبای مملکت.خاقانی.دیودل باشیم و برپاشیم جان
کان پری دلدار دیدار آمده است.خاقانی.|| مردم سیاهدل و تیره دل و سخت دل و بیرحم. ( برهان )( ناظم الاطباء ). تاریک دل و جاهل. ( شرفنامه منیری ).

فرهنگ معین

(دِ ) (ص مر. ) ۱ - سیاه دل. ۲ - شجاع، دلیر.

فرهنگ عمید

۱. تیرهدل.
۲. بددل.
۳. سنگدل و بیرحم.
۴. شجاع و دلیر.

ویکی واژه

سیاه دل.
شجاع، دلیر.

جمله سازی با دیودل

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 دل کم نکند در کار از دیودلی زیرا مزدور سلیمان است از کار نیندیشد

💡 گر سلیمان نه‌ای به دیودلی در پری خانه چون وطن کردی

💡 دیودلان سرکشش حامل عرش سلطنت مرغ پران ترکشش پیک سبای مملکت

💡 دیودل باشیم و بر پاشیم جان کن پری چهره پدیدار آمده است