دل‌افگار

لغت نامه دهخدا

دل افگار. [ دِ اَ ] ( ص مرکب ) دل فگار.دل ریش. دل شکسته. ( ناظم الاطباء ). خسته دل. دل خسته. پریشان خاطر. دل گرفته. کاسف البال. مغموم. غمین. غمگین. مکمود. کمد. کامد. مهموم. افگار. مکروب:
نخستین به گل شادخوارت کند
پس آنگه دل افگار خارت کند.فردوسی.بدگوی او نژند و دل افگار و مستمند
بدخواه او اسیر و نگونسار و خاکسار.فرخی.دویم آنکه چون به خانه روی سلام مرا به مادر دل افگار من برسانی. ( قصص الانبیاء ص 51 ).
رحیل آمدش هم در آن هفته پیش
دل افگار و سربسته و روی ریش.سعدی.برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر
وه که با خرمن مجنون دل افگار چه کرد.حافظ.ناگشوده گل نقاب آهنگ رحلت ساز کرد
ناله کن بلبل که گلبانگ دل افگاران خوشست.حافظ.

فرهنگ معین

(دِ. اَ ) (ص مر. ) آزرده، دلتنگ.

فرهنگ عمید

دل آزرده، آزرده دل، دل ریش، دل خسته، غمناک.

فرهنگ فارسی

( صفت ) دل آزرده غمناک.

ویکی واژه

آزرده، دلتنگ.

جمله سازی با دل‌افگار

💡 برقی از منزلِ لیلی بدرخشید سحر وَه که با خرمنِ مجنونِ دل‌افگار چه کرد

💡 از زخم تیر غمزه او زنده نیست کس وان هم که زنده است دل‌افگار مانده است

💡 خواست تا پور دل‌افگارش بهار داغدار مصرعی گوید پی تاربخ آن فحل وحید

💡 دایم ستیزه با دل‌افگار می‌کنی با لشکر شکسته چه پیکار می‌کنی؟

💡 ته این خاک چندان از شهیدان غمش پر شد به رنگ لاله‌ها بیرون دل‌افگار می‌آید

💡 ور در خور وصال نیم مرهمی فرست از درد خویشتن، که دل‌افگار مانده‌ام

حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
امجق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز