دسومت
لغت نامه دهخدا
دسومت. [ دُ م َ ] ( ع اِمص، اِ ) دسومة. چربی. چربو. چربش. چرب بودن. و رجوع به دسومة شود.
دسومة. [ دُ م َ ] ( ع مص ) مصدر است صفت دَسِم را.( از اقرب الموارد ). به معنی مصدر دسم است. ( از ناظم الاطباء ). چرب بودن. و رجوع به دسم شود. || ( اِ ) چربی. چربش. چربو. دسومت. به معنی چیزی که به هندی چکنائی گویند خواه از روغن کنجد و غیره باشد خواه از روغن گاو و خواه از پیه. ( غیاث ) ( آنندراج ).
فرهنگ معین
(دُ مَ ) [ ع. دسومة ] ۱ - (مص ل. ) چرب بودن. ۲ - (اِمص. ) چربناکی. ۳ - (اِ. ) چربی.
فرهنگ عمید
چرب بودن، چرب شدن، چربی، چربناکی.
فرهنگ فارسی
چرب بودن، چرب شدن، چربی، چربناکی
۱ - ( مصدر ) چرب بودن. ۲ - ( اسم ) چربناکی. ۳ - ( اسم ) چربی.
ویکی واژه
دسومة
چرب بودن.
چربناکی.
چربی.
جمله سازی با دسومت
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 چو حنظلست درونشان به شخم آکنده و لیک هیچ دسومت به کام می ندهند
💡 هنگام دعت و آسایش و روزگار ذخیرت و غنیمت است. فرصت را عزیز دار و از بهر ایام مستقبل ادخاری واجب شمر. انجیر تمام رسیده است و نضج بر کمال یافته و چون رطب بر شاخ نخل و عسل در کندوی نحل، حلاوت و دسومت در وی مزاج پذیرفته و چون عتیق و بسد و لعل و زبرجد، رنگ و گونه گرفته.