دسمال
مترادفها
دستمال
لغت نامه دهخدا
دسمال. [ دَ ] ( اِ مرکب ) مخفف دستمال. روپاک. مندیل. رجوع به دستمال شود:
هر دم کلاه و کفش به بازار می کنم
دسمال اکثر از سر دستار می کنم.نظام قاری ( دیوان ص 25 ).کار دسمال ازو همی آید
لیک دور است از تمیز و وقار.نظام قاری ( دیوان ص 35 ).
فرهنگ فارسی
مخفف دستمال. روپاک مندیل
جمله سازی با دسمال
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 زاستین و دامن آن کودست و لب را پاک کرد نی زبی دسمالیست ایخواجه اینش طبع و خوست
💡 بود دسمالچه چون وصله اندام کتان حرمتش داشته بردیده و رو مالیدم
💡 که از هر جهت لشکری آمدند همانان دسمالک ما شدند
💡 کار دسمال از و همی آید لیک دورست از تمیز و وقار
💡 گو جیب پهلو شده کینه جو همی برد دسمال یک یک فرو
💡 هر دم کلاه و کفش ببازار میکنم دسمال اکثر از سرد ستار می کنم