فرهنگ معین
( دست به آب ) ( ~. بِ ) (اِمر. ) قضای حاجت، عمل دفع.
( دست به آب ) ( ~. بِ ) (اِمر. ) قضای حاجت، عمل دفع.
قضای حاجت، عمل دف
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دهان و دست به آب وفا کی میشوید که دم دمش می جان در دهان نمیآید
💡 شاخ چنار گویی حلوای عید زد کآلوده ماند دست به آب معصفرش
💡 به آب تیغ توان شست تا ز هستی دست به آب خضر تسلی شدن گرانجانی است
💡 جمعی که زیر تیغ فنا دست وپا زنند چون موج پشت دست به آب بقا زنند
💡 بگفت این و گرداند کشتی ز دست به آب اندرون کرد آن دیو پست
💡 زان نقش که آبروی برباید جست ما دست به آبروی شستیم نخست