لغت نامه دهخدا
خناک. [ خ ُ ] ( اِ ) گرفتگی گلو. || افسردگی دل باشد بسبب زیادتی و فساد خون. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرای ناصری ):
یکبار رهاکن این دل از گرم خناک
تا گویمت ای بت احسن اﷲ جزاک.رودکی ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).
خناک. [ خ ُ ] ( اِ ) گرفتگی گلو. || افسردگی دل باشد بسبب زیادتی و فساد خون. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ) ( از انجمن آرای ناصری ):
یکبار رهاکن این دل از گرم خناک
تا گویمت ای بت احسن اﷲ جزاک.رودکی ( از حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی ).
(خُ ) (اِ. ) نک دیفتری.
گرفتگی گلو یا افسردگی دل باشد بسبب زیادتی و فساد خون.
نک دیفت
💡 همچون پشنگ کوژی رگناک و شوخناک گوئی که گرز توری در قبضه پشنگ
💡 گره هجر اوست پیش دلم گنده و شوخناک و برعنده
💡 با دو سه بوسه رها کن این دل از درد خناک تا به من احسانت باشد، احسن الله جزاک
💡 جهان زهر است و زهر تلخناکش به کم خوردن توان رست از هلاکش