حسیر. [ ح َ ] ( ع ص، اِ ) آرمان خوار. ارمان خوار. ( مهذب الاسماء ). آرمان و دریغخوار. اندوه خوار. افسوس خوار. افسوس و دریغخورنده. دریغخورنده. || مانده. فرومانده ازهر چیز. ( منتهی الارب ). درمانده. وامانده. مانده و رنجه شده. ( غیاث از لطائف ). مانده شده. فرومانده و کندشده. بازمانده. ( ترجمان عادل ) ج، حَسری ̍:
بنگربروزگار چه حاصل شدت جز آنک
با حسرت و دریغ فرومانده ای حسیر.ناصرخسرو.گر امروز غافل بوی همچنین
برین درد فردا بمانی حسیر.ناصرخسرو.|| اشتر مانده. ( مهذب الاسماء ). کند. بازمانده. || خیره چشم. ( منتهی الارب ).
(حَ ) [ ع. ] (ص. ) درمانده، حسرت خور.
۱. حسرت برنده، افسوس خور.
۲. خسته و مانده، ضعیف.
( صفت ) ۱- مانده فرمانده از هر چیز. ۲ - حسرت برنده ارمان خور.
[ویکی الکتاب] معنی حَسِیرٌ: خسته(حسر دراصل عبارت است از کنار زدن لباس از هر چیزی که ملبس به آن است و کنایه از برملا شدن ناتوانیهاست استفاده از آن در معنی خستگی از آن جهت است که نا توانی قوا آشکار می شود)
ریشه کلمه:
حسر (۱۲ بار)
«حَسِیرْ» از مادّه «حسر» (بر وزن قصر) به معنای برهنه کردن است، و از آنجا که انسان به هنگام خستگی، تاب و توان خود را از دست می دهد، و گویی برهنه از نیروهای خود می شود، به معنای خستگی و ناتوانی آمده است.
درمانده، حسرت خور.
💡 گر امروز غافل توی همچنین بر این درد فردا بمانی حسیر
💡 یا حَسْرَةً عَلَی الْعِبادِ معنی حسرت غایت اندوه است و کمال غم که دل را شکسته کند و کوفته، یعنی یدع القلب حسیرا. و تأویل کلمه آنست که: یا حسرة ان کنت آتیة فهذا اوانک، و این ندای درد زدگانست بر خویشتن همچنانک یعقوب پیغامبر علیه السلام گفت: «یا اسفی علی یوسف» ای اندها که آمد بر فراق یوسف.
💡 بی نظیر و ملی آن بود که گشتند به قهر عمرو و عنتر به سر تیغش خاسی و حسیر
💡 بنگر ز روزگار چه حاصل شدت جز آنک با حسرت و دریغ فرو ماندهای حسیر
💡 هر زمانی باز گردد دیده ادراک و وهم ز آفتاب رفعت او خاسئاً و هوالحسیر