لغت نامه دهخدا
حرجول. [ ح َ ] ( ع اِ ) حَرجُل. حرجوان. ازیراکس. ازیراکن ( مصحف ازیراکس ). رجوع به حَرجُل و حرجوان شود.
حرجول. [ ح َ ] ( ع اِ ) حَرجُل. حرجوان. ازیراکس. ازیراکن ( مصحف ازیراکس ). رجوع به حَرجُل و حرجوان شود.
(حَ ) [ ع. حرجل ] (اِ. ) نوعی ملخ، میگو.
حرجل
نوعی ملخ، میگو.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در محبت رهنورد جاده ی دردیم و بس چون سحرجولان ما بیرون چاک سینه نیست