لغت نامه دهخدا
توقر.[ ت َ وَق ْ ق ُ ] ( ع مص ) وقار نمودن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). آهستگی نمودن و بردبار شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). آهسته و بردبار شدن. ( از اقرب الموارد ). حرمت نگاه داشتن. ( آنندراج ).
توقر.[ ت َ وَق ْ ق ُ ] ( ع مص ) وقار نمودن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). آهستگی نمودن و بردبار شدن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( از ناظم الاطباء ). آهسته و بردبار شدن. ( از اقرب الموارد ). حرمت نگاه داشتن. ( آنندراج ).
(تَ وَ قُّ ) [ ع. ] (مص ل. ) ۱ - بردبار شدن، آهستگی کردن. ۲ - سنگینی کردن. ۳ - (اِمص. ) سنگینی، گرانمایگی.
۱. آهستگی نمودن.
۲. بردبار شدن.
۳. وقار، سنگینی، و گران مایگی.
وقار نمودن آهستگی نمودن و بردبار شدن
بردبار شدن، آهستگی کردن.
سنگینی کردن.
سنگینی، گرانمایگی.
💡 اباقا خان دو پسر داشت یکی ارغون خان که مادرش قابتمیش خاتون بود و دیگری گیخاتو که مادرش توقران خاتون بود که اول ارغون خان و بعد گیخاتو به سلطنت رسیدند.
💡 طمع آبروی توقر بریخت برای دو جو دامنی در بریخت
💡 گفتم: سبحان الله. محبوب تو به توقریب و تو بدین زاری، وبدین نزاری؟