تلالو

لغت نامه دهخدا

تلألؤ. [ ت َ ل َءْ ل ُءْ ] ( ع مص ) درخشیدن برق و جز آن. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). درخشیدن. ( آنندراج ). درخشیدن ستاره و برق. || افروختن و درخشان شدن شعله آتش. ( از اقرب الموارد ). || درخشیدن و نورانی بودن رخسار. ( التاج، از اقرب الموارد ).

فرهنگ فارسی

درخشیدن، برق زدگی، درخشندگی
۱ -( مصدر ) درخشیدن برق زدن. ۲ - ( اسم ) درخشندگی. جمع: تلالوات.

جمله سازی با تلالو

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 فکنده زلف ز دو سوی بر جبین سفید تلالوئی به عذارش ز ماهتاب پدید

💡 پس، جمیع اخلاق فاضله و صفات کامله، مترتب بر عدالت می شوند و به این سبب، افلاطون الهی گفته است که چون از برای انسان صفت عدالت حاصل شد، روشن و نورانی می شود، به واسطه آن جمیع اجزای نفس او، و هر جزوی از دیگری کسب ضیاء و تلالو می کند، و دیده های نفس گشوده می شود، و متوجه می شود به جای آوردن آن، از او خواسته اند بر نحو افضل، پس سزاوار بساط قرب مبدأ کل جل شأنه می شود، و غایت تقرب در نزد «ملک الملوک» از برای او حاصل می شود.

سلیطه یعنی چه؟
سلیطه یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
هول یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز