فرهنگ معین
(تَ کِ. گَ ) (ص فا. ) سازندة ترکش.
(تَ کِ. گَ ) (ص فا. ) سازندة ترکش.
سازندة ترکش.
💡 هم ز مژگانش دلم را ناوکی بودی نصیب چشم ترکش گر چنین لاغر شکار انداختی
💡 دل طلب یار کرد باز بترکش گرفت دید که در هیچ کس هیچ وفایی نماند
💡 ز ذوق زخم تیرش این دل من به دندان گوشه ترکش گرفتهست
💡 هر که دنیا دار شد مرگش گرفت هرکه عقبا دار شد ترکش گرفت
💡 گر ملک تیر و کمان درخور بازو کندی بر سر که بردی ترکش او ترکش گر