لغت نامه دهخدا
تجسد. [ ت َ ج َس ْ س ُ ] ( ع مص ) تناورشدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ).
تجسد. [ ت َ ج َس ْ س ُ ] ( ع مص ) تناورشدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ).
(تَ جَ سُّ ) [ ع. ] (مص ل. ) جسمیت یافتن، به صورت جسم درآمدن.
به صورت جسد درآوردن.
۱- ( مصدر ) تناوری جسد پذیری. جمع: تحسدات.
تَجَسّد
رجوع شود به:تناسخ
جسمیت یافتن، به صورت جسم درآمدن.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 متجسد شود در او ارواح متروح شود در او شباح
💡 در باب تجسد کلمه الهی: این رساله ناظر به خلقت است و بر مبنای انجیل یوحنا به تبیین روند خلقت میپردازد.
💡 روح مجرد متجسد شده واحد بی چون متعددشده