فرهنگ معین
( ~ مُ ) [ ع. ] (اِمر. ) سرمایة کم.
( ~ مُ ) [ ع. ] (اِمر. ) سرمایة کم.
سرمایة کم.
💡 نه قدرتی، که فرستم بضاعت مزجات نه قوتی که کنم رخش سیر جولانی
💡 اگر خواهی پیرایه بکارت ازاین مخدرات بستانم و برهنه شان با شما خوابانم، پیر سور آن صور بر خواند و این غرر در ر برفشاند هر یک در مقام تحیر بماند و در ترفع آن درجات هر یک از بضاعت مزجات خود خجل شد و از دهشت آن حالت و شدت آن مقالت وجل گشت.
💡 این است کلافۀ مفتقرت این است بضاعت مزجاتم