باقوت

لغت نامه دهخدا

باقوت. [ ق ُوْ وَ ] ( ص مرکب ) ( از: با + قوت ) نیرومند. بانیرو. باتوان. مقابل ضعیف و ناتوان:
گر سخنهای کسائی شده پیرند و ضعیف
سخن حجت باقوت و تازه وْ برناست.ناصرخسرو.بسیاری از اشتران باقوت بر جای بماندند. ( انیس الطالبین ص 203 ). و رجوع به قوت شود.

فرهنگ فارسی

بانیرو نیرومند

جمله سازی با باقوت

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 اگر اقبال و ادبار عشق در مکوّن و ظهور بود دانم که عشق در حال مکون با صولت تر و باقوت‌تر بود زیرا که کمین گاه او جان عاشق است چون در جان نهان شود درد بیغایت شود و الم بی نهایت گردد و این اقبال عشق است و ادبار عاشق و این حال تا آنگاه بود که عاشق زنده بجان بود و متحرک بارکان بود چون زندهبجانان شود و ازین مرتبه برگذرد آن شود عشق رخت بربندد و این ادبار عشق و اقبال عاشق است:

💡 پیرایه باقوت لیت درج گهر شد مشاطة گلبرگ رخت یاسمن آمد

💡 تو آفتاب فضلی و اندر خطر بود باقوت تو اختر شعر خطیر من

💡 اگرحیرت به‌این رنگست دست وتیغ قاتل را رگ باقوت می‌گردد روانی خون بسمل را

💡 ننوشت کس در مکتبی بالاتر از باقوت خط بالای با قوت او خطی بنگر چه زیبا می‌کشد

شیمیل یعنی چه؟
شیمیل یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
آب پنیر یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز