باروح
لغت نامه دهخدا
باروح. [ رَ / رو ] ( ص مرکب ) باصفاو خوش آیند. ( ناظم الاطباء ). دلگشا: صحبتی بود بغایت باروح و خوش و مجلس قوی دلکش. ( انیس الطالبین نسخه خطی کتابخانه مؤلف ). || گشاده.عریض. پهناور: خانه باروح. || مسرور. فَرِح. فَرِحَه. ( کازیمیرسکی ). بشاش. شنگول. بانشاط.
باروح. ( ص مرکب ) جاندار. آنکه روان دارد.
فرهنگ عمید
۱. باصفا، دلگشا، بانشاط.
۲. خوشایند.
فرهنگ فارسی
آنکه روان دارد
با صفا و خوشایند
جمله سازی با باروح
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تو اسی تو باروحی کالوی و فخری (؟) بدخواه تو مانده پی بی باره و داری (؟)
💡 با خیال زلف تو در خلوت تارم خوشست از صفای روی تو باروح انوارم خوشست
💡 آن بکر معنی تو که حامل بنکته هاست وان نکته غریب که باروح آشناست
💡 با نفس گفت: لالا،باروح گفت: بالا این مؤمن موحد،آن کفر و کافر آمد
💡 زلف زنار ترا بسته بچین است آفتاب ازلبت همسایه باروح الامین است آفتاب