انگشت کش

لغت نامه دهخدا

انگشت کش. [ اَ گ ُ ک َ / ک ِ ] ( ن مف مرکب ) انگشت نما. هر چیز آشکار و نمودار. نموده شده به انگشت. هر چیز مشهور و معروف بخصوص در بدی. ( ازناظم الاطباء ). آنچه به انگشت بنمایند او را و این ترجمه مشارالیه بالبنان است. ( آنندراج ):
بختم انگشت کش است آوخ از آنک
هنر انگشت گزای است مرا.خاقانی.لیلی که به خوبی آیتی بود
و انگشت کش ولایتی بود...نظامی.انگشت کش سخن سرایان
این قصه چنین برد بپایان.نظامی.انگشت کش زمانه اش کشت
زخمی است کشنده زخم انگشت.نظامی.ستون شد خردمند از پشت او
مه انگشت کش گشت زانگشت او.نظامی.میروم بیخود و با خود ز حیا می گویم
تا که از دست دل انگشت کش عام شدم.نزاری قهستانی ( از آنندراج ).- انگشت کش خوبان جهان؛ از اسمای معشوق است. ( آنندراج ).

فرهنگ معین

( ~. کِ ) (اِمف. ص مر. ) مشهور، معروف.

فرهنگ عمید

= انگشت نما

فرهنگ فارسی

(اسم صفت ) ۱ - مشهور معروف شهرت یافته مشار بالبنان: انگشت نشان. ۲ - نابود محو.

ویکی واژه

مشهور، معروف.

جمله سازی با انگشت کش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خونش به ناخن آر و دلش آنچنان شکن کانگشت کش بود به شکست تو جاودان

💡 گر نیوشی چو زهره راه نوم کنی انگشت کش چو ماه نوم

💡 می روم بی خود و باخود زجفا می گویم تا کی از دست دل انگشت کشِ عام شدن

💡 دل مرا که شد انگشت کش به شیدایی بجز نتیجه آن دست حرز بازو نیست

💡 گر در رخ تو کج نگردد صورت چین نقاش بانگشت کشد چشمانش

💡 از نکو رویی و شیرینی و خوبی و کشی شهره ی شهری و انگشت کشِ مرد و زنی

مریم یعنی چه؟
مریم یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
انسجام یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز