استبقاء
مترادفها
بقا، ماندگاری، حفظ
متضادها
زوال، نابودی، حذف
لغت نامه دهخدا
استبقاء. [ اِ ت ِ ] ( ع مص ) باقی گذاشتن. ( زوزنی ) ( غیاث ). باقی داشتن. ( غیاث ). زنده بگذاشتن. ( تاج المصادر بیهقی ): استبقاه؛ زنده و باقی گذاشت او را. ( از منتهی الارب ). لااعلمن امراء منکم کسر سیفه و استبقی نفسه. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 187 ).
بهر استبقای روحی جسد
آفتاب از برف یکدم درکشد.مولوی.بهر استبقای حیوان چند روز
نام آن کردنداین گیجان رموز.مولوی.|| شرم داشتن از کسی. ( از منتهی الارب ). || برخی از چیزی رها کردن. ( تاج المصادر بیهقی ). برخی از چیزی را برجای ماندن و رها کردن: استبقی من الشی ٔ؛ گذاشت بعض آنرا. ( منتهی الارب ).
فرهنگ معین
(اِ ت ِ ) [ ع. ] (مص م. ) زنده نگه داشتن، باقی گذاشتن.
ویکی واژه
زنده نگه داشتن، باقی گذاشتن.
جمله سازی با استبقاء
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 بهر استبقاء آن روحی جسد آفتاب از برف یکدم درکشد
💡 در مدیریت منابع انسانی، استبقاء کارکنان متخصص و با تجربه برای رشد مستمر و پایداری سازمان یکی از چالشهای بسیار استراتژیک و بسیار مهم است.
💡 دولتها معمولاً سیاستهایی را برای استبقاء منابع طبیعی و حفظ امنیت ملی در مرزهای خود با برنامهریزیهای بسیار دقیق و بسیار طولانیمدت اجرا میکنند.
💡 هدف از اجرای این قوانین جدید، استبقاء نظم و عدالت در میان طبقات مختلف جامعه و جلوگیری از بروز هرگونه آشوب یا بینظمی است.