آمخته

لغت نامه دهخدا

( آمخته ) آمخته. [ م ُ ت َ / ت ِ ] ( ن مف / نف ) مخفف آموخته. تعلیم یافته. یادگرفته:
بکشتش بسی دشمنان بی شمار
که آمخته بد از پدر کارزار.دقیقی. || تعلیم داده. یادداده. || در تداول امروزین، خوکرده. معتاد. خوی گرفته. عادت گرفته.
- آمخته شدن؛ معتاد شدن.
- آمخته کردن؛ معتاد کردن.
- گنجشک آمخته؛ گنجشک که کودکان آن را روزی چند بار بگاه معلوم طعمه دهند آلوده بافیون و آن را سر دهند و او در همان ساعت بازگردد.
- مثل گنجشک آمخته؛ که در ساعت معلوم هر روز بجائی شود.

فرهنگ معین

( آمخته ) (مُ تِ ) (ص مف. ) نک آموخته.

فرهنگ فارسی

( آمخته ) ( اسم ) ۱ - یاد گرفته تعلیم گرفته. ۲ - موئ دب فرهخته. ۳ - معتاد خوگر. ۴ - رام شده مائ نوس دست آموز.

ویکی واژه

'
مأنوس شده، خو کرده، عادت کرده. آموخته. آمخته به پیاده‌روی بود، اگرچه شهر تا خانه‌اش دو فرسنگ فاصله داشت، بیش از یک میدان به نظرش نمی‌آمد. «صادق هدایت»

جمله سازی با آمخته

💡 نه کرده دبیری‌، نه خوانده کتاب نه آمخته راه خطا از صواب

💡 سیه گوش تیرست هریک به بند پلنگان آمخته هشتاد و اند

💡 آمخته ز مادر این فضایل را و آموزاند به مادر دیگر

💡 اگر او عیب کار دزدی را به من آمخته بود گاه صغر

💡 بشد قاضی وکرد گفت وشنود چنان کز بداندیش آمخته بود

💡 خرماگری ز خاک که آمخته است این نغز پیشه دانهٔ خرما را؟

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
داشاق یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز