آدمی گری

لغت نامه دهخدا

( آدمی گری ) آدمی گری. [ دَ گ َ ] ( حامص مرکب ) بشریت: اما گاه گاه در درون استاد امام از راه آدمی گری اندک داوری می بود. ( اسرارالتوحید ). چون چشم من بر وی افتاد از آدمیگری هیچ چیز با من نماند. روحی و آسایشی از وی بمن رسید چنانکه بیخود گشتم. ( اسرارالتوحید ).

فرهنگ فارسی

( آدمی گری ) بشریت

ویکی واژه

آدمی‌گری
آدمی‌گری
غرایز و صفات جسمی. چون چشم من بر روی وی افتاد، از آدمیگری با من هیچ نماند. «محمدبن‌منور»
(قدیمی): آدمیت. آدم‌گری هر چه اسباب زندگانی است و اسباب و رسم آدمیگری است... محو کند. «احمدجام»

جمله سازی با آدمی گری

💡 به حسن به ز پری آدمی گری برتر نگشته مثل تو پیدا ز نسل آدم خوب

💡 فقرست و تنگدستی سرمایه شجاعت از آدمی گریزد شیری که سیر باشد

💡 عجب! که رسم وفا هرگز آن پری داند پری کجا روش آدمی گری داند؟