لغت نامه دهخدا
( آبخوار ) آبخوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) آشامنده آب:
تشنه میگوید که کو آب گوار
آب میگوید که کو آن آبخوار.مولوی.
( آبخوار ) آبخوار. [ خوا / خا ] ( نف مرکب ) آشامنده آب:
تشنه میگوید که کو آب گوار
آب میگوید که کو آن آبخوار.مولوی.
( آب خوار ) ویژگی آجری که در آب خیسانیده باشند تا گرد آن گرفته شود.
( آبخوار ) ( اسم ) آشامند. آب نوشند. آب خورند. آب.
آشامنده آب
آب خوار
(ساختمان): آجر، آجر آبخوار.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 این جگر که بود گرم و آبخوار گشت پیش همت او آب خوار
💡 آب در جو زان نمیگیرد قرار زانک آن جو نیست تشنه و آبخوار
💡 تشنه مینالد که ای آب گوار آب هم نالد که کو آن آبخوار