لغت نامه دهخدا
گفت کافر خدای داد بمن
این خداداد شاد باد بمن.نظامی.خوب رویان جهانی همه زیور بستند
دلبرماست که با حسن خداداد آمد.حافظ ( از آنندراج ).چه سازد صنعت مشاطه با حسن خدادادش
ز طوق قمریان خلخال داده سرو آزادش.صائب ( از آنندراج ).- امثال :
خریت بهره خداداد است .
خداداد. [ خ ُ ] ( اِخ ) نام کسی که مردمان را گروه گروه کرد. از اعلام است. ( از ناظم الاطباء ).
خداداد. [ خ ُ ] ( اِخ ) نام مملکتی که سلطان تیپو پادشاه میسوری در آن سلطنت کرد. ( از ناظم الاطباء ).
خداداد. [ خ ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان گل وفریز بخش خوسف شهرستان بیرجند. واقع در 19هزارگزی جنوب خاوری خوسف. این ناحیه در دامنه کوه واقع و دارای معدن و هفت تن سکنه فارسی زبان است. آب آن از قنات و محصولاتش غلات است. اهالی آنجا به کشاورزی گذران میکنند. راه آن مالرو می باشد. ( از فرهنگ جغرافیایی ایران ج 9 ).