لغت نامه دهخدا
جلال الدین. [ ج َ لُدْدی ] ( اِخ ) ابوالحسن از دانشمندان است. او راست : حل مالاینحل در مسائل مشکله ریاضی. ( یادداشت مؤلف ).
جلال الدین. [ ج َلُدْ دی ] ( اِخ ) یکی از حاکمان دیار بکر است که پس از معزول شدن ملک رضی الدین باین منصب رسید. ( از رجال حبیب السیر ص 17 ) ( حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 117 ).
جلال الدین. [ ج َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابن احمد رومی فقیه حنفی قاهری معروف به قیانی و ملقب به فاضل از دانشمندان و مؤلفان است. او راست شرح بر منار الانوار نسفی. ( کشف الظنون ).
جلال الدین. [ ج َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ( ملک... ) ابن بهاءالدین سام مکنی به ابوعلی. رجوع به جلال الدین علی بن بهاءالدین و ابوعلی در همین لغت نامه شود.
جلال الدین. [ ج َ لُدْدی ] ( اِخ ) ابن توقتمش خان از نواده جوجی خان و از حکام دشت قبچاق است. ( حبیب السیر چ خیام ج 3 ص 75 ).
جلال الدین. [ ج َ لُدْ دی ] ( اِخ ) ابن خواجه رشیدالدین وزیر تیمورتاش در ولایت روم. در زمان سلطنت ابوسعید بهادرخان ( 716 - 736 ) بود. تاریخ مغول آرد: ابوسعید منصب امیرالامرائی را درعهده امیرچوپان باقی گذاشت و پسر امیر چوپان یعنی تیمورتاش را هم بحکومت ولایت روم فرستاد و او خواجه جلال الدین پسر ارشد خواجه رشیدالدین فضل اﷲ را بسمت وزارت و استیفای بلاد روم برگزید. ( تاریخ مغول ص 326 ).
جلال الدین. [ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) ابوالمظفر یکی از وزیران الناصر لدین اﷲ بود. رجوع به دستور الوزراء ص 95 شود.
جلال الدین. [ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) ابوسعید. رجوع به ابوسعید بویرانی در همین لغت نامه شود.
جلال الدین. [ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) ابویزید. رجوع به ابویزید جلال الدین در همین لغت نامه شود.
جلال الدین. [ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) احمدبن عبدالرحمان بلقینی. رجوع به احمدبن عبدالرحمان در همین لغت نامه شود.
جلال الدین.[ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) احمدبن عبدالرحمان کندی دشناوی. رجوع به احمدبن عبدالرحمان در همین لغت نامه شود.
جلال الدین. [ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) اسحاق. رجوع به اسحاق سمرقندی شود.
جلال الدین. [ ج َ لُدْ د ] ( اِخ ) اسکندربن جلال الدوله کیومرث از حکام بنی اسکندر است که در قرن نهم هجری بر بخشی از مازندران حکومت داشتند. رجوع به ترجمه مازندران و استراباد رابینو ص 193 شود.