لغت نامه دهخدا
خبر شد هم آنگه به بانوگشسپ
که مر گیو را رفتن آراست اسپ.فردوسی.از آتش گسی کرد بانوگشسپ
ابا خواسته همچو آذرگشسپ.فردوسی.مهین دخت بانوگشسپ سوار
به من داد گردنکش نامدار.فردوسی.و رستم را از خاله شاه کیقباد، فرامرز بزاد و بانوگشسپ و زربانو، و ایشان سخت دلاور و مبارز بودند. ( مجمل التواریخ و القصص ص 25 ). و سیستان و خانه دستان و رستم همچنانک اول بود باز فرمود کردن و زال را به خانه بازفرستاد با دخترانش [ ظ: دختران رستم ] زربانو و گشسپ بانو. ( همان کتاب ص 54 ). و دختران رستم اند بانوگشسپ و زربانو. ( همان کتاب ص 92 ). پهلوان ترین افراد خاندان گودرزیان ، گیو بوده است و این گیو که پس ازرستم هماورد نداشت «بانوگشسپ سوار» دختر رستم را بزنی گرفته و از او بیژن پدید آمده بود. ( حماسه سرایی درایران ص 535 ).