لغت نامه دهخدا
قیس. ( ع اِ ) اندازه. ( منتهی الارب ). القاس والقیس ؛ القدر: بینهما قاس ُ رمح و قیس رمح ؛ ای قدره.( اقرب الموارد ) ( المنجد ). رجوع به قید و قاد شود.
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) جدی است و فرزندان وی بطنی از طایفه لخم از قحطان بشمار میروند. و مساکن آنان در اطفیحیه مصر است. ( الاعلام زرکلی ج 2 ص 799 ).
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) شعبه ای است از طایفه مصرو در نسب وی اختلاف است. گویند قیس بن عیلان [ غیلان ] و گویند قیس بن مضر. قیس بر اثر کثرت افراد بر سایر عدنانیان برتری یافت تا آنکه در ردیف عرب یمن قرار گرفت و گفته شد قیس و یمن. ( از صبح الاعشی ج 1 ص 239 ).
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) بطن هفتم از جذام است و آنان عبارتند از: بنی غُنَیم و بنی عمرو و بنی حجره. ( از صبح الاعشی ج 1 ص 335 ).
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) جد جاهلی است. فرزندان وی بطنی از عامربن صعصعه از عدنان هستند ومنازل آنان در بحرین است. ( الاعلام زرکلی ج 3 ص 799 ).
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) جزیره ای است ( کیش ) در دریای عمان و شهری است زیبا، دارای باغستانهای سبز و خرم و بناهای عالی و مقر صاحب عمان است. این جزیره ، لنگرگاه کشتی های هند و ایران است. گروهی از کُتّاب و ادباء بدان منسوبند. ( از معجم البلدان ). جزیره ای است به بحر عمان. معرب کیش. ( منتهی الارب ) : از جزیره قیس که قلب دریاست تا طبس و سیستان عرصه ملکت و ساحت ولایت آن پادشاه است. ( المضاف الی بدایع الازمان ص 34 ). رجوع به کیش شود.
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) شهرستانی است به مصر که اینک ویران گردیده است. گویند چون به دست قیس بن حارث مرادی فتح گردید به نام وی موسوم گشت. این قصبه در مغرب نیل پس از جیزه قرار گرفته است. گروهی از محدثان بدان منسوبند. ( از معجم البلدان ) ( منتهی الارب ). رجوع به نزهةالقلوب ج 3 ص 272 شود.
قیس. [ ق َ ] ( اِخ ) ابن ابی العاص بن قیس سهمی قرشی. نخستین قاضی اسلام در مصر است که عمرو عاص به امر عمروی را به قضای مصر برگزید. وی از صحابیان است که بروز فتح مکه ایمان آورد و در مصر به سال 23 هَ. ق. درگذشت. ( الاصابة ج 3 ص 254 ) ( الاعلام زرکلی ج 2 ص 801 ).