لغت نامه دهخدا
پشت او خوه سیاه خواه سپید.سنائی.خط بمن انداخت و گفت خوه برو خوه نی
کشت چراغ امید من بیکی پف.سوزنی.نی نی هوس است این همه اندر سر چاکر
اینک دل و جانم تو خوهی ساز و خوهی سوز.سوزنی.خوه اسب وفا زین کن و زی مهر رهی تاز
خوه تیغ جفا آخته کن کین رهی توز.سوزنی.گرمی بخوهی کشت چه امروز و چه فردا
ور داد خوهی داد چه فردا و چه امروز.سوزنی.گفتم نخوهم که گفت خواهم
اندر ره او هزار ره شعر.سوزنی.شد معلق دلم بخدمت او
میخوهم تا شود معلق تر.سوزنی.
خوه. [ خ َوْه ْ ] ( اِ ) عرق که از انسان و دیگر حیوانات بیرون می آید. خوی. ( ناظم الاطباء ).
خوه. ( اِ ) گیاهی که در میان گندم زار روید و گندم را زیان رساند. ( برهان قاطع ) ( ناظم الاطباء ). || خواهر. || اخت. ( ناظم الاطباء ).
خوه. [ خ َ وَ / وِ] ( اِمص ) خبه. خفه. فشردگی گلو. ( ناظم الاطباء ). خَبَک. اخناق. ( یادداشت مؤلف ). || ( ص ) گلو فشرده. || ( اِ ) خدمتکار. نوکر. || دره تنگ میان دو کوه یا دو تپه. ( ناظم الاطباء ).