لغت نامه دهخدا
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( ع اِ مرکب ) ابن عرس. راسو. موش خرما. ابوالحکم. ( المزهر ).
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) ابراهیم. صحابی است. رجوع به ابورافع هرمز شود.
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) اسلم قبطی. مولی رسول صلوات اﷲعلیه. صحابی است. رجوع به ابورافع هرمز... شود.
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) اسماعیل بن رافع. محدث است.
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) الصائغ، نفیع. از علمای تابعین است و درک جاهلیت نیزکرده است. ثابت البنانی و قتاده از او روایت کنند.
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) مولی ام السلمه ، عبداﷲبن رافع. تابعی است. رجوع به حبیب السیر ج 1 ص 137 شود.
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) مولی رسول اﷲ و یا مولی العباس. صحابی است. رجوع به ابورافع هرمز... شود.
ابورافع. [ اَ ف ِ ] ( اِخ ) هرمز یا ابراهیم یا اسلم قبطی. یکی از صحابه و مولی رسول صلی اﷲعلیه وآله. بطوری که از فهرست نجاشی معلوم میشود او نخستین کس است که در اسلام فقه نوشت و کتاب او موسوم به کتاب السنن والاحکام والقضایا است. ابورافع با امیرالمؤمنین علی علیه السلام بکوفه هجرت کرد و خزینه دار آن حضرت بود و دو پسرش علی و عبیداﷲ نیز کاتب بودند. پس از شهادت علی علیه السلام به مدینه بازگردید و بدانجا مقیم بود تا درگذشت و چون قبل از رفتن بکوفه خانه و ملک خود را فروخته بود و پس از مراجعت هیچ نداشت حسن بن علی علیهماالسلام نیمی از خانه امیرالمؤمنین علی را با زمینی در حوالی مدینه بدو بخشید. سال وفات او تحقیقاً معلوم نیست و نوشته اند که بزمان خلافت امیرالمؤمنین علی علیه السلام هشتادوپنج ساله بود از اینرواو چون بمدینه بازگشت سنش متجاوز از نود بوده است.