لغت نامه دهخدا
نیک رو. [ رَ / رُ ] ( نف مرکب ) رهوار. هملاج. ( یادداشت مؤلف ). اسب خوش راه. ( ناظم الاطباء ). جواد. ( مهذب الاسماء ) :
زپویندگان هرکه بد نیک رو
خورش کردشان سبزه و کاه و جو.فردوسی.امیر گفت... اسبی نیک رو از آخر خیلتاش را باید داد. ( تاریخ بیهقی ).