لغت نامه دهخدا
گره گشای. [ گ ِ رِه ْ گ ُ ] ( نف مرکب ) گره گشاینده. گره گشا :
در در آن رشته سرگرای بود
که کلیدش گره گشای بود.نظامی.تیغ او در مفاصل عدو چون قضا گره گشای. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
چو نافه بر دل مسکین من گره مفکن
که عهد بر سر زلف گره گشای تو بست.حافظ.