لغت نامه دهخدا
کوهی ست به یمگان که نبینند گروهی
کز چشم حقیقت سپس ستر شقایند.ناصرخسرو.بر من گذر یکی که به یمگان در
مشهورتر ز آذر برزینم.ناصرخسرو.شکر آن خدای را که به یمگان ز فضل او
بر جان و مال شیعت فرمانروا شدم.ناصرخسرو.اگر خوار است و بیمقدار یمگان
مرا اینجا بسی عز است و مقدار.ناصرخسرو.منگر بدان که در ده یمگان
محبوس کرده اند مجانینم.ناصرخسرو.من به یمگان به بیم و خوار و به جرم
ایمنند آنکه دزد و میخوارند.ناصرخسرو.ناصرخسرو چو در یمگان نشست
آه او از چرخ این کیوان گذشت.عطار.گوشه ٔیمگان گرفت و کنج کوه
تا نبیند روی شوم آن گروه.عطار.