لغت نامه دهخدا
- بورشدن ؛ خجالت کشیدن. دروغ درآمدن حرف و نظر کسی. ( فرهنگ عامیانه ).
|| اسب سرخ رنگ. ( برهان ) ( غیاث ) ( رشیدی ) ( جهانگیری ) ( ناظم الاطباء ). اسبی بود که به سرخی گراید. ( اوبهی ) :
ز بور اندرافتاد خسرو نگون
تن پاکش آلوده شد پر ز خون.دقیقی.پس آن شاهزاده برانگیخت بور
همی کشت مرد و همی کرد شور.دقیقی.دل مرد جنگی برآمد ز جای
ببالای بور اندرآورد پای.فردوسی.از آن ابرش بور و خنگ سیاه
که دیده ست هرگز ز آهن سپاه.فردوسی.بفرمود تا بور کشواد را
کجا داشتی روز فریاد را.فردوسی.عنان را به بور سرافراز داد
به نیزه درآمد کمان بازداد.فردوسی.به بور نبردی برافکند زین
دوصد گرد کرد از دلیران گزین.اسدی.تو باید که در کوی بازی کنی
نه بر بور کین رزم تازی کنی.اسدی.از بوی مشک تبت کآن صحن صیدگه راست
آغشته بود با خاک از لعل بور و چالش.خاقانی.خرامنده میگشت بر پشت بور
به گورافکنی همچو بهرام گور.نظامی.لحیفی برافکند بر پشت بور
درآمد بزین آن تن پیل زور.نظامی ( گنجینه گنجوی چ وحید ص 339 ).یک اسب بور ازرق چشم نوزاد
معطرکرده چون ریحان بغداد.نظامی. || در ابیات زیر، مخصوصاً در بیت ناصرخسرو و سعدی رنگی خاکستری متمایل به سرخ رنگ :
زنهار تا چنان نکنی کآن سفیه گفت
چون قیر بِه ْ سیاه گلیمی که گشت بور.ناصرخسرو.کی ببینی سرخ و سبز و بور را