لغت نامه دهخدا
ز دروازه بیرون نهادند پای
زبان بسته از گفته هر یک بجای.فردوسی.دروازه سرای ازل دان سه حرف عشق
دندانه کلید ابد دان دو حرف لا.خاقانی.گر از نعلش هلال اندازه گیرد
فلک را حلقه در دروازه گیرد.نظامی.ده نه و دروازه دهقان زده
ملک نه و تخت سلیمان زده.نظامی.تا هوا تازه ست ایمان تازه نیست
کاین هوا جز قفل آن دروازه نیست.مولوی.فضل باید برای آوازه
اصل ناید برون ز دروازه.مکتبی. || در شهر. در بزرگ بر شهر یا قریه و کاروانسرا و مانند آن. در شهر و قلعه وباغستانهای بزرگ. ( یادداشت مرحوم دهخدا ). در بزرگ. ( از ناظم الاطباء ). درب. بَلَق. دروازه های شهرهای حصاردار از آهن یا از برنج یا از چوب بود و غالباً در یکی از لنگه های در، در کوچکی برای گذشتن قرار داده بودند که بعد از بستن دروازه بزرگ در صورت لزوم از آنجا تردد می شد. ( قاموس کتاب مقدس ) :
بدین شهر دروازه ها شد منقش
از آسیب و از کوس چتر و عماری.زینتی.تجوّن ؛ سپید کردن دروازه عروس. ( از منتهی الارب ). حِباس ؛ دروازه آسیا. ( مهذب الاسماء ). خادعة؛ دروازه خرد در دروازه کلان. درب ؛ دروازه فراخ از کوچه خرد. صفق ؛ یک در دروازه. ( منتهی الارب ). || مدخل شهر. محل ورود به شهر یا قلعه یا قصبه و ده به اعتبار اینکه در قدیم در مدخل شهرها و قلاع و قصبات ، درهای بزرگ کار گذاشتندی ، و در این حال دروازه بر در و بنایی که در بر آن نصب شده است و مجموعاً مدخل شهر یا قصبه و قلعه را مشخص سازد اطلاق گردد :
بیاستو نبود خلق را مگر به دهان
ترا به کون بود ای کون بسان دروازه.معروفی.چو کهرم به دروازه دژرسید
پس لشکر ایرانیان را بدید.فردوسی.ز دروازه نامد یکی تن برون
نیامد برون و نشد اندرون.فردوسی.ز هر برزنی مهتری را بخواند
به دروازه بر پاسبانان نشاند.فردوسی.ز دروازه شهر تا بارگاه
درم بود و اسب و غلام و سپاه.فردوسی.به دروازه دژ شدی همگروه
خرامان از آن شهر تا پیش کوه.