لغت نامه دهخدا
بخوابم تنش خوار بر خاک بر
سرش بسته آرم بفتراک بر.اسدی.زبر تخت بخوابید سهی سرو مرا
پیش نظارگیان پرده ز در بازکنید.خاقانی. || فروافتادن. خراب. چون : خوابیدن دیوار. خوابیدن سقف. || ویران شدن. از بین رفتن. چون : قنات خوابید. || از کار افتادن. چون : حمام خوابید. || از حرکت بازایستادن. چون : ساعت خوابید. کارخانه خوابید. || از حالت ایستاده به زمین افتادن. چون : چادر خوابید. خیمه خوابید. || مکتنز بودن. چون : پولهای بسیاری از تجار ایرانی در بانکهای خارجی خوابیده است. || بازی نکردن مقامر در بعضی بازیهای ورق و منتظر حالی مساعدترشدن. || سر و کرخ و خدر شدن پا یا عضوی از اعضاء. || فرونشستن فتنه. چون : فتنه خوابید. || تنه درخت یا زرع به درازا بزمین دوسیدن. چون : درخت خوابید. ( یادداشت مؤلف ). || چشم برهم نهادن بی اعتنائی را. چشم خوابانیدن بی اعتنائی را. اهمیت ندادن :
از این جادوئیها بخوابید چشم
بجنگ اندر آئید یکسر بخشم.فردوسی.هر آن کس که او از گنه کار چشم
بخوابید و آسان فروخورد خشم.فردوسی.دگر آن که مغزش بجوشد ز خشم
بخوابد بخشم از گنه کار چشم.فردوسی.گر گرامی تر کسی زآن تو اندر کار دین
چشم را لختی بخوابد برکشی او را به دار.فرخی.|| زانوزدن بر زمین. از حالت ایستادن بهیئت خفته درآمدن. چون : شتر خوابید.