لغت نامه دهخدا
جاف. [ جاف ف ] ( ع ص ) خشک. ( اقرب الموارد ): ثوب جاف ؛ جامه خشک. || خشک کرده. خشکانیده. ( منتهی الارب ) : و کان ذلک الدواء زبل صبی جافا معجوناً بعسل. ( ابن البیطار ).
جاف. ( اِخ ) نام ایل و طائفه ای است. از جاف و افشار. بزهای بزرگ و عظیم الجثه در آنجا تهیه میشود که گوشت آنها بهتر از سایر بزهاست. رجوع به جغرافیای مفصل ایران ج 3 ص 184 و مجمل التواریخ گلستانه ص 253 شود.
جأف. [ ج َءْف ْ ] ( ع مص ) بر زمین افکندن. || ترسانیدن. || برکندن درخت را از بن. ( منتهی الارب ).