لغت نامه دهخدا
زنبور ( به ترتیب از چپ براست ): نر، ماده ، عقیم.
هوا پر ز زنبور شد تیزپر
خدنگین تن و آهنین نیشتر.اسدی.تا پدید آید اشتر و خر و گاو
مار و ماهی و کژدم و زنبور.ناصرخسرو.شاخ زنبور بر انگور تو افکندستی
چون نیت کردی کانگور بدهقان ندهی.ناصرخسرو.پرنده زمان همی خوردمان
انگور شدیم و دهر زنبور.ناصرخسرو.با ناوک تدبیرش و با نیزه غمزش
چون خانه زنبور شود سد سکندر.معزی.هرکه چون زنبور خدمت را میان پیشت نبست
تیر چرخ او را جگرخون خانه زنبور کرد.عبدالواسع جبلی.همچو زنبور دکان قصاب
در سر کار دهن جان چه کنم.خاقانی.شور و غوغا شعار زنبور است
شور و غوغا که اختیار کند.خاقانی.عارفان خامش و سر بر سر زانو چو ملخ