جهاندار

لغت نامه دهخدا

جهاندار. [ ج َ ] ( نف مرکب )( از: جهان + دار، دارنده ) جهاندارنده. نگهبان جهان.پادشاه. سلطان. ( حاشیه برهان چ معین ) :
چو آن نامه ٔقیصر آمد به بن
جهاندار بشنید چندان سخن.فردوسی.بدان سرکشان گفت بیدار بید
همه در پناه جهاندار بید.فردوسی. || مدبر امور جهان. پادشاهی که مملکت را نیکو اداره کند. جهانگیر. ( فرهنگ فارسی معین ). || نام خدای تعالی :
همیشه جهاندار یار تو باد
سر اختر اندرکنار تو باد.فردوسی.تویی تو که جز تو جهاندار نیست
خرد را بر این کار پیکار نیست.فردوسی.وز کید جهان حافظ تو باد جهاندار.منوچهری.این یافتن ملک بشمشیر نباشد
باید که خداوند جهاندار بود یار.منوچهری.

فرهنگ معین

( ~. ) (ص فا. ) ۱ - پادشاه . ۲ - نام یزدان . ۳ - صفت برای خداوند.

فرهنگ عمید

۱. خداوند.
۲. دارندۀ جهان، نگهبان جهان.
۳. [مجاز] قدرتمند.
۴. پادشاه عادل و عاقل که مملکت خود را خوب اداره کند.

فرهنگ فارسی

( صفت ) ۱- نگهبان جهان پادشاه سلطان . ۲- مدیرامور جهان پادشاهی که مملکت را نیکو اداره کند مقابل جهانگیر.

فرهنگ اسم ها

اسم: جهاندار (پسر) (فارسی) (تاریخی و کهن) (تلفظ: jahāndār) (فارسی: جهاندار) (انگلیسی: jahan-dar)
معنی: خداوند، نگهبان جهان، پادشاه، ( به مجاز ) بزرگ و قدرتمند، جهان دارنده، مدبرِ امور جهان، ( اَعلام ) شاه تیموری هند [، قمری] که به فرمان پسرعمش فرخ سیَر کشته شد

ویکی واژه

پادشاه.
نام یزدان.
صفت برای خداوند.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم