لغت نامه دهخدا
نشستند هر سه به آرام و شاد
چنان مرزبانان فرخ نژاد.فردوسی.یکی هفته بودند از آنگونه شاد
به هشتم در گنج ها برگشاد.فردوسی.و چنانکه ولف در فهرست آورده است ، فردوسی کلمه شاد را بصورت قید فعل با صفات بسیط و مرکب دیگری از قبیل : پیروزبخت ، خرم ، خندان ، روشن روان و پیروز، عطف بر یکدیگر بدینسان آورده است :
به بلخ آمدم شاد و پیروزبخت
بفر جهاندار باتاج و تخت.فردوسی.شنیدم همان باد بر تاج و تخت
مبادا مگر شاد و پیروز بخت.فردوسی.همیشه بزی شاد و پیروز بخت
بتو شادمان کشور و تاج و تخت.فردوسی.بدان مستی اندر دهد سر بباد
ترا روز جز شاد و خرم مباد.فردوسی.بدین جایگه شاد و خرم بدی
جز ایدر دگر جای باغم بدی.فردوسی.نشست از بر تخت نوشین روان
بدل شاد و خرم بدولت جوان.فردوسی.رسیدند پیروز درنیمروز
همه شاد و خندان و گیتی فروز.فردوسی.زمین را ببوسید پس پهلوان
که جاوید زی شاد و روشن روان.فردوسی.به پیروز بخت جهان پهلوان
بیایم برت شاد و روشن روان.فردوسی.نه موبد بود شاد و نه پهلوان
نه او در جهان شاد و روشن روان.فردوسی.که شاه جهان جاودان زنده باد
که ما بازگشتیم پیروز و شاد.فردوسی.بدان تا تو پیروز باشی و شاد
سرت سبز بادا دلت پر زداد.فردوسی چنین گفت کامروز با مهر و داد
همه بازگردید پیروز و شاد.فردوسی.به کابل رسیدند خندان و شاد
سخنهای دیرینه کردند یاد.فردوسی.تو بر تخت زر با سیاوخش راد
به ایران بباشید خندان و شاد.