لغت نامه دهخدا
درنگ آر ای سپهر چرخ وارا
کیاخن ترْت باید کرد کارا. ( شرح حال رودکی سعید نفیسی ص 1109 ).همی برشد ابر و فرود آمد آب
همی گشت گرد سپهر آفتاب.فردوسی.خداوند گیتی خداوند مهر
خداوند ناهید و گردان سپهر.فردوسی.ملک چو اختر و گیتی سپهر و در گیتی
همیش باید گشتن چو بر سپهر اختر.عنصری.برآرنده گردگردان سپهر
هم او پروراننده ماه و مهر.عنصری.سپهری است شاهی ورا مهر گاه
بروجش دز و اخترانش سپاه.اسدی.جهان دلفریب ناوفادار
سپهر رستگار خوب منظر.ناصرخسرو.خداوندا ترا گفتم که این شش طاق پرّنده
که خوانندش سپهر نیلی و گردون مینایی.مجیر بیلقانی.ابواسحاق ابراهیم کاندر جنب انعامش
بیک ذره نمی سنجد سپهر و هفت اندامش.خاقانی.هفت کواکب ز نه سپهر به ده نوع
هشت جنان را نثار ماحضرآورد.خاقانی.ورنه چرا کرد سپهر بلند
شهرگشایی چو تو را شهربند.نظامی.پی موریست از کین تا بمهرش
سر موئیست ازسر تا سپهرش.نظامی.آفتاب سپهر رویت را
برگرفته ز ره بفرزندی.عطار.- سپهر آخشیجان ؛ فلک ماه که بعربی سماء الدنیا گویند. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ).
- سپهر اعظم ؛ فلک الافلاک. ( ناظم الاطباء ) :
چتر میمون ِ همت اعلات
سایه دار سپهر اعظم باد.؟ ( از سندبادنامه ص 11 ).- سپهر برین ؛ آسمان نهم است که بالاتر از همه است. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ). فلک الافلاک :
سپهر برین گر کشد زین تو
سرانجام خشت است بالین تو.فردوسی ( از آنندراج ).