لغت نامه دهخدا
به دشمن پر از خشم آواز کرد
تو گفتی مگر تندر آغاز کرد.رودکی ( از لسان العجم شعوری ).علم ابر و تندر بود کوس او
کمان آدینده شود ژاله تیر.رودکی.هست از آهم آتش دوزخ ابیز
ناله ای از من ز تندر صد ازیز.منجیک.ستد نیزه از دست آن نامدار
بغرید چون تندر از کوهسار.فردوسی.کجک بر سر پیل زد شاه چین
بغرید چون تندر فرودین.فردوسی.همی کوفت بر خاک رویینه سم
چو تندر خروشید و افشاند دم.فردوسی.چو تندر خروشان شده هر دوان
شه جادوان رستم پهلوان.فردوسی.نه چرخ است و اجزای او چون ستاره
نه ابر است و آوای او همچو تندر.فرخی.خروشی برکشیدی تند تندر
که موی مردمان کردی چوسوزن.منوچهری.بغرید چون تندر اندر بهار
به کین روی بنهاد بر هر چهار.اسدی.بر اسبان بی زین به تیغ و کمند
خروشان چو تندر بر ابربلند.اسدی.چو تندر همه بیشه بانگ هژبر
شده گردشان گردگردان چو ابر.اسدی.چه می دارد بدینگونه معلق گوی خاکی را
میان آتش و آب و هوا و تندر و نکبا؟ناصرخسرو.قطره باران از او روان شده چون تیر
غران چون مرکب از میانش تندر.مسعودسعد.آواز تندر آرد در گوش باد گرز
باران خون چکاند بر تن بخار تیغ.مسعودسعد.اطلس به رنگ آتش وَاصل عمامه از نی