لغت نامه دهخدا
با دوسه بوسه رها کن این دل از گُرم و خباک
تا بمنت احسان باشد احسن اﷲ جزاک.رودکی.کار بوسه چو آب خوردن شور
بخوری بیش تشنه تر گردی.رودکی.بوسه یک مهه گردآمده بودم بر دوست
نیمه ای داد و همی خواهم یک نیم دگر.فرخی ( دیوان چ دبیرسیاقی ص 150 ).بوسه و نظرت حلال باشد باری
حجت دارم به این سخن ز وچرگر.زینبی ( از لغت فرس اسدی ص 162 ).وصال تو تا باشدم میهمانی
سزد کز تو یابم سه بوسه نهاری.خفاف ( از لغت فرس اسدی ص 518 ).زو بوسه نیابی اگر او را بزنی کارد
هر چند تو با کارد بوی آن تن تنها.ناصرخسرو ( دیوان چ تهران ص 526 ).بدین مشتی خیال فکرت انگیز
بساط بوسه را کردم شکرریز.نظامی.عاشقان را بوسه از دشنام باشد خشک وتر
گوهر سیرآب جای آب نتواند گرفت.صائب.نه بوسه ای نه شکرخنده ای نه پیغامی
بهیچ وجه مرا روزی از دهان تو نیست.صائب. || نزد صوفیه ، بمعنی فیض و جذبه باطن که به نسبت سالک واقع شود. ( کشاف اصطلاحات الفنون ).
- بوسه به پیغام ؛ حصول مقصود به وساطت غیر. ( آنندراج ) :
معشوق در آغوش بود طالع ما را
اما ز لبش بوسه به پیغام گرفته.کلیم ( از آنندراج ).- || کنایه از امر محال . ( آنندراج ) :
باز مشتاق ترا بوسه به پیغام افتاد
گفتگوهای زبانی بلب بام افتاد.استاد ( از آنندراج ).این هر دو ترکیب ، مصطلح پارسی زبانان هند بوده است.