لغت نامه دهخدا
تو غافل و سپهر کشنده رقیب تو
فرزانه خفته و سگ دیوانه پاسبان.خاقانی.خامه مارپیکرش باد رقیب گنج دین
مهره زهره در سرش درد و دوای ایزدی.خاقانی.فتنه از من چه نویسد که مرا دانش و دین
دو رقیبند که فتان شدنم نگذارند.خاقانی.اگر دشمنی ترک تازی کند
رقیب حرم چاره سازی کند.نظامی.بفرمود شه تا رقیبان بار
کنند آن فروبسته را رستگار.نظامی.به فرمان پذیری رقیبان شاه
بجای آوریدند فرمان شاه.نظامی.رقیبان به فرمان شه تاختند
شبان را بخواندن سرافراختند.نظامی.نیزه ها گم گشت جمله وآن قضیب
بر سر آب ایستاده چون رقیب.مولوی.رقیبان مهمانسرای خلیل
به عزت نشاندند پیر ذلیل.سعدی ( بوستان ).رقیبان خبر یافتندش ز درد
دگر باره گفتندش اینجا مگرد.سعدی ( بوستان ).- رقیبان دست ؛ نگهبانان صدر و مسند. ( ناظم الاطباء ).
- رقیبان راز ؛ عارفان و اصحاب مشاهده که نگهبانان اسرار و رازند. ( ناظم الاطباء ). عارفان و اصحاب مشاهده. ( انجمن آرا ) ( آنندراج ) ( برهان ). عارفان و اصحاب مشاهده غیب. ( شرفنامه منیری ).
- || نگهدارندگان راز. ( شرفنامه منیری ). نگهدارندگان اسرار. ( فرهنگ فارسی معین ) ( آنندراج ) ( برهان ) :
خویشان که رقیب راز بودند
او را همه چاره ساز بودند.نظامی.ستاند زبان از رقیبان راز
که تا راز سلطان نگویند باز.نظامی.