لغت نامه دهخدا
به پیغوله ای شد فرود از مهان
پر از درد بنشست خسته روان.فردوسی ( شاهنامه چ دبیرسیاقی ج 3 ).از آن سوی بیت المقدس فرود قله گور ایشان است. ( مجمل التواریخ و القصص ).
فرود کاخ یکی بوستان چو باغ بهشت
هزار گونه در او شکل و تندس دلبر.فرخی.اخترفرود همت اویست و فضل او
برتر ز همت است و فزونتر هزاربار.فرخی.نصرت از کوهه زینت ، نه فرود است نه بر
دولت از گوشه تاجت ، نه فراز است نه باز.منوچهری.شعر استادان فرود ژاژهای خود نهم
سخت سخت آید خرد را اینکه منکر منکرم.خاقانی.ز سرگشتگی زیر چوگان چرخ
چه گویی ندانی فراز از فرود.عطار.- برفرود ؛ سراشیب. باژگونه. و به کنایت روبنا بودی :
جهان جای خلاف و برفرود است
جز این مر مردمان را نیست کاری.ناصرخسرو.ترکیب ها:
- فرودآرامیدن . فرودآرمیدن. فرودآرنده. فرودآمدن. فرودآمدنگاه. فرودآمده. فرودآوردن. فرودآورده. فرودآوریدن. فرودآویختن. فرودآینده. فرودافتادن. فرودافشردن. فرودافکندن. فرودخوردن. فرودرفتن. فرودشدن. فرودکردن. فرودگاه. فرودگرفتن. فرودنگریدن. فرودنگریستن. فرودین. رجوع به هر یک از این مدخل ها در ردیف خود شود.
|| ( اِ ) ته. تک. قعر. غور. بن. عمق. ( یادداشت بخط مؤلف ). || ( ص ) سافل. مقابل فراز. ( یادداشت بخط مؤلف ). || زیردست. مادون : پس هرچه فرود از شاهان بودند وزیران و دستور خوانده اند. ( مجمل التواریخ و القصص ). رجوع به فراز، فرا و مدخل های «فرو» و «فرود» شود.
فرود. [ ف ُ ] ( ص ) برشته و بریان کرده.رجوع به فروده شود. || فریفته. || فریبنده و فریب دهنده. || زبون و بد. مغرور و غره. || ( اِ ) چوب زیرین چهارچوب درخانه. ( برهان ). فروده. ( از حاشیه برهان چ معین ).
فرود. [ ف َرْ وَ ] ( اِ ) چوب پس در خانه. ( برهان ). فروده. رجوع به فروده شود.
فرود. [ ف ُ ] ( اِخ ) نام پسر سیاوش برادر کیخسرو که از دختر پیران ویسه بهم رسیده بود. ( برهان ). نام پسر سیاوش و جریره. ( ولف ) :