لغت نامه دهخدا
قلیه باقلی و قلیه سیب و ریواس
گزری باشد پر کوفتها گرد و صغار.بسحاق.- شربت ریواس ؛ شربتی که با عصاره ریواس تهیه کنند. ( فرهنگ فارسی معین ).
|| ریا. نفاق. فریب. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ). مکر و حیله. ( آنندراج ) ( از فرهنگ جهانگیری ) :
ای فلک شرم تا کی این نیرنگ
ای جهان توبه تا کی این ریواس.مسعودسعد ( از آنندراج ).می نداری خبر تو ای نسپاس
که به صد بند و حیلت و ریواس.سنایی.چه خواهم کرد زرق و هزل و ریواس
نخواهم نیز غافل بود و فرناس.سنایی.می و معشوقه را بگزین به عالم
جز این دیگر همه زرق است و ریواس.سنایی.به ریواس ار توان لعبت روان کرد
روان نتوان بدو دادن به ریواس.سنایی.چرا گوید سنایی از خطیری
نخواهم خورد هزل و زرق و ریواس.سوزنی. || افسون. ( ناظم الاطباء ) ( از برهان ).
- ریواس دردادن ؛ فریب دادن. گول زدن :
گناه کردن هر خس بدان همی نرسد
که عذر خواهد و خواهد که دردهد ریواس.سیدحسن غزنوی.