لغت نامه دهخدا
عدلش بدان سامان شده کاقلیمها یکسان شده
سنقر بهندستان شده طوطی ببلغار آمده.خاقانی.سنقری را کز خزر یا سردسیر آموخته
در حبش بردن بگرما برنتابد بیش از این.خاقانی.
سنقر. [ س ُ ق ُ ] ( اِخ ) دهی است از دهستان میان کوه بخش چاپشلو شهرستان دره گز. دارای 100 تن سکنه. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات ، پنبه و شغل اهالی زراعت است. ( از فرهنگ جغرافیائی ایران ج 9 ).
سنقر. [ س ُ ق ُ ] ( اِخ ) از اعلام ترکان است. || نام غلامی است. ( آنندراج ) ( غیاث ) :
در زمانی بود امیری از کرام
بود سنقر نام او را یک غلام.مولوی.
سنقر. [ س ُ ق ُ ] ( اِخ ) ابن مودود. سردودمان اتابکان فارس یا سلغریان. جلوس 543 متوفی 557 هَ. ق. ( فرهنگ فارسی معین ). رجوع به سلجوقیان و سلاجقه شود.