لغت نامه دهخدا
صمع. [ص َ ] ( ع مص ) زدن کسی را به چوب دستی. || گذار کردن بر قوم و بازداشتن ایشان را بسخن. || بی باکانه بر سر خود رفتن. || خطا کردن در سخن. || خردگوش شدن. ( منتهی الارب ).
صمع. [ ص ُ ] ( ع ص ، اِ ) ج ِ صُمعان و صَمعاء. || و کلاب صمع الکعوب ؛ یعنی سگان خرد شتالنگ. ( منتهی الارب ).