لغت نامه دهخدا
سر نوک نیزه ستاره ببرد
سر تیغ تاب از شراره ببرد.فردوسی.از بیم تو بهراسد در چرخ ستاره
پنهان شود از سهم تو در سنگ شراره.منوچهری.حراقه وار درزنم آتش به بوقبیس
ز آهی که چون شراره مجزا برآورم.خاقانی.از شراره آه مشتاقان دل
آتش عنبرفشان برکرد صبح.خاقانی.شراره زان ندارد پرتو شمع
که این نور پراکنده است و آن جمع.نظامی.هیمه بسیار را شراره ای کافی است. ( از شاهد صادق ).
|| زبانه ٔآتش. ( ناظم الاطباء ).
- شراره کارزار؛ اشتداد جنگ. ( ناظم الاطباء ).