لغت نامه دهخدا
پس بیوبارید ایشان را همه
نه شبان را هِشت زنده نه رمه.رودکی.خواسته تاراج گشته سرنهاده بر زیان
لشکرت همواره یافه چون رمه رفته شبان.رودکی.بعضی کشاورزی کنند و بعضی شبانانند و خواسته ٔایشان گوسپند است و اسب و مویهای گوناگون. ( حدود العالم ). بلوچان مردمانی اند دزدپیشه و شبان و ناپاک. ( حدود العالم ). این کوفجان نیز مردمانی اند دزدپیشه و شبان. ( حدود العالم ).
یکی بیشه ای دید پر گوسفند
شبانان گریزان ز بیم گزند.فردوسی.بیامد شبان پیش او با گلیم
پر از برف پشمین و دل پرز بیم.فردوسی.هنرهای ما شاه داند همه
که او چون شبانست و ما چون رمه.فردوسی.از هنر نیکی نیاید بی دل و یاری تو
از رمه خیری نماند چون بماند بی شبان.عنصری.گرگ یکایک توان گرفت شبان را
صبر همی باید این فلان و فلان را.منوچهری.این رمه گوسفند سخت کلان است
یک تنه تنها بدین حظیره شبان است.منوچهری.ملکت چو چراگاه و رعیت رمه باشد
جلاب بود خسرو و دستور شبانست.منوچهری.بحقیقت بدانید که این رمه را شبانی آمد. ( تاریخ بیهقی ص 385 چ ادیب ).
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان
که میشان را شبان بودند گرگان.اسدی طوسی.شود رمیده رمه چون شود گرفته شبان.قطران.مرو از پی این رمه بی شبان
ز هر های هایی چو اشتر مَرَم.ناصرخسرو.گر بزی را از توپیدا گشت معنی زانکه تو
بی شبان درنده گرگی با شبان لاغر بزی.ناصرخسرو.گوسفندی که خوی خوک گرفت
برنیندیشد از ضعیف شبان.