لغت نامه دهخدا
- حرز شافی ؛ دعا و بازوبند شفابخش :
خاک بالین رسول اﷲ همه حرز شفاست
حرز شافی بهر جان ناتوان آورده ام.خاقانی. || ظاهر و هویدا و آشکار. ( ناظم الاطباء ). || راست و درست. ( ناظم الاطباء ). قاطع و صریح : و اگر در عاقبت کارها و هجرت سوی گور فکرتی شافی واجب داری حرص و شره این عالم فانی بر تو بسر آید. ( کلیله و دمنه ). و رمزی در تقریر فضایل و مآثر وافی شافی. ( ترجمه تاریخ یمینی ). || کافی. بمقدار لازم و ضروری. ( از اقرب الموارد ).
- تدبیر شافی ؛ چاره قاطع : تدبیر شافی باید در این باب و اگرنه ولایت خراسان ناچیز شود. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 506 ). تدبیر شافی تر می باید در جنگ این قوم. ( تاریخ بیهقی چ ادیب ص 592 ).
- جواب شافی ؛ جواب که قطع گفتگو کند. ( از اقرب الموارد ). نیک روشن و مبین و قاطع : بازرگان متحیر فروماند و جوب شافی ندانست. ( سندبادنامه ص 305 ). جواب شافی نیافت. ( ترجمه تاریخ یمینی ).
- شافی جواب ؛ جواب شافی :
از عزیزان سؤال دل کردم
هیچ شافی جواب نشیندم.خاقانی.و رجوع به جواب شافی شود.
- عدل شافی ؛ عدل کامل و بهبودبخش و کافی :
عدل شافی او به هر بقعه
رأی کافی او به هر کشور.مسعودسعد.ز عدل شافی تو سازگار و دوست شوند
دو طبع دشمن ناسازگار آتش و آب.مسعودسعد.و رجوع به شافی شود.
- موعظه شافی ؛ موعظه و پند کامل و تمام : موعظه های شافی در سلک عبارت کشیده است. ( گلستان سعدی ).
|| ( اِخ ) نامی از نامهای خدای تعالی.
شافی. ( اِخ ) ( الَ... ) این لقب را، الحاکم ، خلیفه فاطمی پس از ارجاع سفارت به زرعةبن عیسی بن نسطورس داد.ابن الصیرفی و مقریزی تاریخ اعطای این لقب را سال 401 هَ. ق. دانسته اند و حال آنکه ابن القلانسی آن را سال 397 داند. ( از القاب الاسلامیة حسن پاشا ص 351 ).