گنگی

لغت نامه دهخدا

گنگی. [گ ُ ] ( حامص ) لکنت و گرفتگی زبان. ( آنندراج ). خَرَس.بَکَم. بَکامة. ( منتهی الارب ). صفت گنگ :
در سخن دُر ببایدت سفتن
ورنه گنگی به از سخن گفتن.سنایی.|| عدم فصاحت. ( یادداشت مؤلف ) : هیچ چیز نیست که از او هم تن را فایده بود و هم روان را که غم را ببرد و بدل وی شادی آرد و بخل ببرد و بدل وی سخاوت آرد و گنگی ببرد و بدل وی فصاحت آرد... مگر شراب مسکر. ( هدایةالمتعلمین ربیعبن احمد الاخوینی البخاری ).

فرهنگ معین

(گُ ) (حامص . ) لکنت و گرفتگی زبان .

فرهنگ فارسی

۱ - عدم قدرت تکلم : عقرب ( دلالت کند بر ... ) کری و گنگی و علت چشم ... ۲ - عدم فصاحت : هیچ چیز نیست که از او هم تن را فایده بود و هم روان را که ... گنگی برد و بدل وی فصاحت آرد ... مگر شراب .

فرهنگستان زبان و ادب

{vagueness} [زبان شناسی] وضعیتی که در آن یک واحد زبانی، معنای کاملاً مشخص و دقیقی ندارد و نسبی است

ویکی واژه

sordità
لکنت و گرفتگی زبان.
فال گیر
بیا فالت رو بگیرم!!! بزن بریم