لغت نامه دهخدا
کشاورز شغل سپه ساز کرد
سپاهی کشاورزی آغاز کرد.نظامی.- کشاورزی کردن ؛ زراعت کردن. کشتکاری کردن. فلاحت کردن. دهقنت کردن. برزیگری کردن : مخابرة؛ کشاورزی کردن بر ثلثی یابر ربعی. ( تاج المصادر بیهقی ) ( منتهی الارب ).
- کشاورزی نمودن ؛ کشاورزی کردن. زراعت کردن. فلاحت کردن. برزگری کردن. برزیگری کردن. تدهقن. ( منتهی الارب ).