لغت نامه دهخدا
چنان اندیشد او از دشمن خویش
چو باز تیزچنگال از کراکا.دقیقی ( از فرهنگ اسدی ). || بعضی گویند کَرَک است که بودنه باشد و آن پرنده ای است پر خط و خال ، از تیهو کوچکتر که به عربی سلوی و به ترکی بلدرچین خوانند. ( برهان ). کَرَّک. بلدرچین. ( از ناظم الاطباء ) :
سراینده سار و چکاوک ز سرو
جهان در چمنها کراک و تذرو.اسدی ( از فرهنگ جهانگیری ).رجوع به کراکا، کراس ،صعوه و دیگر مترادفات کلمه شود. || بعضی عکه را گویند به این معنی و بضم اول آمده است. ( برهان ) ( از ناظم الاطباء ).